درددل حضرت آقا!

وقتی چرخه بازتولید قدرت لنگ می زند!

روزنامه ها از قول حسن فیروز آبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، نوشتند که: رهبری در دردل با من گفت هیچ حرفی نمی زنم مگرآن که دستورباشد. «این فرمایشات فرمایشات چه حرفی است؟ من دارم دستورمی دهم!» آیا سخنی مضحک تر از این شنیده اید؟!

عبارت فوق یکجا اوج و حضیض یک رهبر را به نمایش می گذارد: از یکسو او در اوج تکبر و نخوت برخاسته از پویش سیری ناپذیرقدرت، به نقطه ای عروج کرده است که تمامی یاوه ها و پرت پلاهایش را هم چون آیات وحی منزل از جنس تکلیف می داند که گویا هرکلمه اش دارای حکمت بالغه ای است که خلایق باید دربرابرش سجده و بندگی کنند تا رستگارشوند. نقطه عروج و شمولی که شاید پیغمبرهم جز در»حالت وحیانی» و جز درمورد آن چه که به وی وحی می شده است، برای خود قائل نبوده است. نیل به این نقطه، اوج تکوین جنون خود شیفتگی و قدرتمداری است که درآن قانون و ضوابط مطلقا بی معنا شده و مردم (= یعنی رمه گان در قاموس ولایت فقیه) که جای خود دارند، همه دولتمردان نیز باید عقل نداشته خود را به بایگانی به سپارند وهم چون پیچ و مهره های ماشین، گوش بفرمان یاوه های رهبری ( بخوانید حکم حکومتی بی حد و مرز) که در باره همه امورکائنات ازسیرصور افلاک تا سیاست واقتصاد و هنرو… اظهارلحیه می فرمایند، باشند. این یک روی سکه است. روی دیگرسکه آن است که منشأ قدرت ( که همواره میل به تمرکز دارد) در بیرون ازخود است و به غیرخود وابسته است وهمواره  ضد خود را در دامن خود می آفریند، شکننده بوده و قدرت و هیبت حضرت آقا هم، همچون «شیری» است که دندان هایش ریخته است. از همین رو خشمگین از دولتمردانی است که بی اعتنا به فرامین ایشان هرکدام سازخود را کوک می کنند و برای دستورات و لعن و عتابش تره ای هم خورد نمی کنند. این سخن کسی است که با چیده شدن پرهای فصل الخطابی اش، شکوه به یکی از سرداران بلند پایه اش برده  و از رنج ریختن دندان هایش درد دل می کند! رسم براین است که در جهان عمودی و مبتنی بر سلسه مراتب قدرت، فرمانده و رهبر برای حفظ ارکان اقتدار و ابهتش، حکایت عجز خود پیش فرمانبر و زیردست نبرد. نقل می کنند که علی- امام دوم شیعیان- درمدت 25 سالی که با خشم و سرخوردگی که خودوی به گیرکردن استخوان درگلوتشبیه می کند درانتظار دست یابی به سکان قدرت و خلیفه گری (و یا بقول شیعیان امامت) بوده است، و لابد درمیان «دیوان و ددان» کسی را برای همدلی و همدردی نمی یافته است، سربه چاهی فرومی برده و خشم و فریاد خود را نثارآن می کرده است! به هرحال کسی جزخود وی پژواک سخنان آکنده از خشم  و ناله اش را نمی شنیده است. اما از قرارمعلوم، رهبرنظام اسلامی-  که فیروزآبادی از او بنام امام خامنه ای نامبرده است- و با یکی از دشوارترین و پیچیده ترین بحران های حکومتی نظام و از قضا بیش ازهمه دست پخت خودش دست و پنچه نرم می کند، وخامت بارتر از آن است که بتواند هم چون تالیان و مرادهای خود در صدراسلام و دیگر»رهبران بزرگ و کاریزما» درد و عجز خویش پنهان نگهدارد.

چرخه بازتولید قدرت وقتی دچار لنگی می شود، آویزان شدن حلقات قدرت به یکدیگر عریان ترمی گردد: رهبری به فرمانده تحت امرخود از فروپاشی اقتدارش درددل می کند، و فرمانده ابله تراز خودش با هوارکشیدن درمنظرعام، کاری را که از دست خود رهبربرنیامده به گوش سایردولتمردان می رساند که از خواب غفلت بیدارشوند و بدانند که فرمایشات رهبر همگی از جنس دستورالعمل است و جائی برای چون و چرا و نادیده گرفتن آن ها نیست!. بی تردید درپی ابرازعجز رهبر، چیزی ازجنس اقتدار و ابهت که حرف اول را در سلسه مراتب فرماندهی و اطاعت می زند در درون سردار درهم شکسته  و او درخلوت خود به عنوان یک فرمانده سربفرمان صدای شکستن آن را نیک دریافته است، اما او به عنوان مهره ای از زنجیره قدرت که حیات و مماتشان به هم گره خورده است، می کوشد که این درددل رهبر با شخص خود را به امتیاز و سرمایه ای برای تقویت موقعیتش تبدیل کند، غافل از آن که ابله دارد کوس رسوائی و صدای شکستن را پژواک می دهد: همه فرمایشان امام خامنه ای دستوراست و ما درستاد کل نیروهای مسلح، سخنان رهبری را تبدیل به دستور و اجرا می کنیم!

مشهدی ها، که از قضا خامنه ای دوران جوانی و طلبگی خود را- قبل از این که چنین مالیخولیائی را تجربه کند- درآن جا گذرانده است، ضرب المثلی دارند قریب به این مضمون: «خری را که بالای پشت بام بردی حالا بیار پائین»!. با پوزش از حیوانی که قرن ها مورد آزار و بهره کشی انسان بوده و به اوخدمت کرده است، این سخن حاکی ازاین واقعیت است خری که بالای پشت بام رفت دیگر پائین بیا نیست. این ضرب المثل به نوعی مصداق وضعیتی است که جامعه ما  امروز دست به گریبان آن است: دشواری  پائین کشیدن کسی که به پشت بام قدرت صعود کرده است و حاضرنیست تا یک جامعه ده ها میلیون نفری را بالکل نابود نکرده و به خاک سیاه نه نشانده پائین بیاید.

 با این همه دیر یا زود مردم ایران، البته با تاوان های سنگینی که پرداخته اند و خواهند پرداخت، بألاخره راهی برای پائین کشیدن وی از بام قدرت خواهند یافت، و تجارب  بی شمارتاریخی هم گواه بر آن براست که  مستبدین و دودمان آن ها نتوانسته اند برای همیشه در بام قدرت جا خوش کنند، اما نکته اصلی آن است که  یاد بگیریم  دیگر هیچ «خری» را با هیچ پالانی به بام قدرت نبریم. قدرت اجتماعی وقتی تفویض شد، صرف نظر از شکل و شدت و حدتش، به قدرت بیگانه و سرکوبگرتبدیل می گردد.

Advertisements

Posted on مارس 10, 2013, in Uncategorized. Bookmark the permalink. بیان دیدگاه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: